خرید بک لینک
خداوند گاهی اروح خاصی را پرورش میدهد برای روز های خاصی وقتی روحی به این دنیا پا می گذارد در  جسم بچه جدیدی گاهی روح زندگی قبلی خود را یادش می آید گریه وبی طاقتی میکند یا حس می کند مواردی بود که مثلا من در زندگی قبلی با یک زن خوانند ازدواج کرده بودم و حال که ترانه های اون را گوش میکردم چیزهایی یادم می امد دوباره تحمل روح کم می شد یادم هست که کسانی بودند میدانستند این روح چه کسی است و می رفتند ایران فرد زنده بود همان خواننده را می آوردند. که این روح در جسم جدید آرام بگیرد وبعد دیدند که اون خواننده مرده می رفتند نوه دختری که یا شباهت داشت جسمی یا روح اون فرد در نوه همون فرد دوباره طبق  اصل تناسخ اونم به دنیا آمده است .برای همین وقتی که می بینی از کسی خوشت میاد .این روح ها قبلا باهم برخورد رفت آمد سلام علیک داشته در عالم قبلی یا عالم زر  .روابط نزدیکی داشته اند؟ کسانی که چشم بصیرت دارند همه چیز را میبینند و امور دنیا را رفع رجوع میکنند بیشتر وبیشتردرد می کشند .....و این دین ها من در آوردی اصول خودساخته ...که بعضی ها برای خالی کردن جیب دیگران یا سواری گرفتن از آنها است؟  درد ناک است....خلاصه گاهی ذهنم را پاک میکردند که دوباره زندگی معمولی را از سر بگیرم . گاهی شاید بارها به جاهایی که در جنگ های قبلی بودم جاهایی که کشته شده بودم  یا جاهایی که مرده بودم رفتم  یا خانه هایی که در انجا زندگی کرده بودم میرفتم مثل این که  الان کسان زندگی قبلی انجا بودند میدیدم دوست داشتم ان خانه را بخرم ولی پول نداشتم  بارها گریه کردم  بعضی از کسانی که هم خوب هم مهربان هم وفادار بودند .این زندگی فعلی از همه سخت تر بود .........ادامه دارد بازم

برچسب: نویسنده: نگار صالح‌پور تاريخ: سه شنبه 3 خرداد 1401 ساعت: 8:16

زندهیاد # فریدون_مشیریدل که تنگ است کجا باید رفت؟به در و دشت و دمن؟یا به باغ و گل و گلزار و چمن؟یا به یک خلوت و تنهایی امندل که تنگ است کجا باید رفت؟پیر فرزانه مرا بانگ برآوردکه این حرف نکوست ،دل که تنگ است برو خانه دوست...شانه اش جایگه گریه توسخنش راهگشابوسهاش مرهم زخم دل توستعشق او چاره دلتنگی توست...دل که تنگ است برو خانه دوست...خانهاش خانه توست...باز گفتم:خانه دوست کجاست؟گفت پیدایش کنبرو آنجاکه پر از مهر و صفاستگفتمش در پاسخ:دوستانی دارمبهتر از برگ درختکه دعایم گویند و دعاشان گویم،یادشان در دل من،قلبشان منزل من...!صافى آب مرا ياد تو انداخت ، رفيق!تو دلت سبز ،لبت سرخ ،چراغت روشن!چرخ روزيت هميشه چرخان!نفست داغ،تنت گرم،دعايت با من!روزهايت پى هم خوش باشد.!

برچسب: نویسنده: نگار صالح‌پور تاريخ: سه شنبه 3 خرداد 1401 ساعت: 8:16

اسپینوزا می گفت: خدا می گوید:دست از دعا بردارید.کاری که من می خواهم انجام دهی این است که از زندگی لذت ببری. من از تو می خواهم آواز بخوانی و لذت ببری. از همه چیزهایی که برای تو ساخته ام. دیگر از رفتن به آن معابد تاریک و سرد که خود ساخته ای دست بردار و نگو آنجا خانه خداست. خانه من در کوه ها، جنگل ها، رودخانه ها، دریاچه ها و سواحل است.من در همه جا با تو زندگی می کنم و عشق خود را به تو ابراز می کنم. از سرزنش خود در زندگی دست بردار. من هرگز به تو نمیگویم مشکلی داری یا گناهکاری.مرا بخاطر هر آنچه باور تو را برانگیختند سرزنش نکن. اگر نمی توانی مرا در طلوع آفتاب، در منظره ای، در نگاه دوستان یا در چشمان پسرت یا ذره ذره وجودت دریابی... در هیچ کتابی پیدا نخواهی کرد! دیگر از من نپرس که چگونه کارم را انجام می دهم؟" به عقلت رجوع کن خواهی فهمید.دست از ترس من بردار من تو را نه قضاوت می کنم، نه انتقادی. نه عصبانی می شوم و نه اذیت می شوم. من عشق خالص هستم. تقاضای بخشش را متوقف کن، چیزی برای بخشش وجود ندارد. اگر تو را ساخته ام ... پر از احساسات، محدودیت ها، لذت ها، ، نیازها، ناسازگاری ها ... و اراده آزادواندیشمند ساخته ام. اگر به چیزی که در تو قرار داده ام پاسخ دهی چگونه می توانم تو را سرزنش کنم؟ چگونه می توانم تو را مجازات کنم که چرا اینگونه هستی، اگر من آنم که تو را ساخته؟ فکر می کنی آیا می توانم مکانی برای سوزاندن همه فرزندانم که رفتار بدی داشته اند ایجاد کنم؟ چه خدایی این کار را می کند؟ به همسالان خود احترام بگذار و آنچه را برای خود نمی خواهی برای دیگران هم نخواه.. تنها چیزی که از تو می خواهم این است . به زندگی خود توجه کن، هوشیاری راهنمای توست. محبوب من، این زندگی نه امتحان است، نه یک قدم

برچسب: نویسنده: نگار صالح‌پور تاريخ: سه شنبه 3 خرداد 1401 ساعت: 8:16

صفحه بندی